فصل اول یا فصل دوم Vinland Saga؟ کدام از نظر نویسندگی قویتر است؟
بررسی عمیق فصل اول و مقایسه با فصل دوم Vinland Saga از دید نویسندگی و روانشناسی
اگر بخواهیم دو فصل اول Vinland Saga را از نگاه ساختار روایی و روانشناسی شخصیت تحلیل کنیم، باید آنها را دو فصل جدا از هم ندانیم؛ بلکه باید آنها را مثل دو نیمهی یک فرایند ببینیم:
- فصل اول: ساختن هیولا از دل تروما
- فصل دوم: بازگرداندن انسان از دل هیولا
فصل اول ظاهراً دربارهی جنگ، انتقام، سیاست، قدرت و بقاست. اما در لایهی عمیقتر، دربارهی این است که چگونه یک کودک آسیبدیده، برای زنده ماندن، خودش را به یک ابزار خشونت تبدیل میکند.
فصل دوم ظاهراً کندتر، آرامتر و کمحادثهتر است. اما در لایهی عمیقتر، دربارهی این است که وقتی آن ابزار خشونت دیگر هدفی ندارد، چه چیزی از «انسان» باقی میماند.
در نتیجه، فصل اول و دوم نهتنها تضاد دارند، بلکه به هم وابستهاند. فصل دوم بدون فصل اول از نظر عاطفی و روانشناختی کار نمیکند، و فصل اول بدون فصل دوم ممکن بود فقط یک تراژدی انتقامی جذاب باقی بماند.
۱. تفاوت بنیادین دو فصل: روایت بیرونی در برابر روایت درونی
فصل اول از نظر نویسندگی بر پایهی حرکت بیرونی ساخته شده است. شخصیتها سفر میکنند، میجنگند، نقشه میکشند، خیانت میکنند، وارد میدانهای نبرد میشوند و مدام در معرض خطرند. جهان فصل اول جهانی پویا، خشن و پرتنش است.
اما فصل دوم حرکت را از بیرون به درون منتقل میکند. شخصیتها کمتر میجنگند، کمتر سفر میکنند و بیشتر کار میکنند، فکر میکنند، رنج میکشند و تغییر میکنند.
این تفاوت بسیار مهم است.
در فصل اول، سؤال اصلی این است:
چه اتفاقی بعداً میافتد؟
اما در فصل دوم، سؤال اصلی این است:
آنچه قبلاً اتفاق افتاده، با روح انسان چه کرده است؟
فصل اول از منطق درام کلاسیک اکشن-تراژدی استفاده میکند: هدف، مانع، کشمکش، شکست، پیروزی، خیانت، مرگ.
فصل دوم به درام روانشناختی و اخلاقی نزدیک میشود: شرم، گناه، سوگ، سکوت، بخشش، بازسازی، مسئولیت.
از همینجا میتوان فهمید چرا واکنش مخاطبان به این دو فصل متفاوت است. فصل اول سریعتر پاداش میدهد؛ فصل دوم دیرتر، اما عمیقتر.
۲. فصل اول؛ داستان تولد یک هویت بیمار
در فصل اول، تورفین کودکی است که شاهد مرگ پدرش، تورز، میشود. این اتفاق برای او فقط یک حادثهی دردناک نیست؛ یک ضربهی روانی شکلدهنده است. روانشناسی شخصیت تورفین از همین لحظه به بعد شکل میگیرد.
مرگ تورز برای تورفین چند معنا دارد:
- از دست دادن پدر
- فروپاشی امنیت کودکی
- تحقیر شدن در برابر دشمن
- ناتوانی در محافظت از کسی که دوست دارد
- مواجههی ناگهانی با خشونت جهان بزرگسالان
- تبدیل شدن عشق به خشم
تورفین نمیتواند این حادثه را پردازش کند، چون کودک است. کودک معمولاً ظرفیت فهم پیچیدگی مرگ، جنگ، اخلاق و خیانت را ندارد. پس ذهن او برای بقا، درد را به چیزی سادهتر تبدیل میکند: انتقام.
انتقام برای تورفین فقط یک هدف نیست. یک سازوکار دفاعی است.
او با گفتن «باید آسکلاد را بکشم» در واقع از مواجهه با حقیقت عمیقتر فرار میکند:
من پدرم را از دست دادهام، تنها شدهام، ترسیدهام، و نمیدانم بدون او کی هستم.
اما گفتن این جمله برای او غیرممکن است. پس خشم جای اندوه را میگیرد.
از دید روانشناسی، تورفین در فصل اول در وضعیت «سوگ حلنشده» قرار دارد. او سوگواری نمیکند؛ بلکه سوگ را به خشونت تبدیل میکند. این بسیار انسانی و باورپذیر است. خیلی وقتها شخصیتهای انتقامجو در داستانها جذاباند چون ظاهراً فعال، قوی و مصمماند؛ اما در حقیقت آنها از نظر روانی در یک لحظهی خاص منجمد شدهاند.
تورفین هم همینطور است. بدنش بزرگ میشود، مهارتش بیشتر میشود، اما روانش در همان لحظهی مرگ پدر باقی میماند.
۳. فصل اول از دید نویسندگی؛ چرا تورفین عمداً شخصیت اصلیِ فعال نیست؟
یکی از نکات جالب فصل اول این است که تورفین با وجود اینکه ظاهراً قهرمان داستان است، در بسیاری از بخشها فعالترین شخصیت نیست. آسکلاد، کنوت، تورکل و حتی تورز از نظر دراماتیک گاهی وزن بیشتری دارند.
این تصمیم ممکن است در نگاه اول عجیب باشد، اما از دید نویسندگی بسیار هوشمندانه است.
تورفین در فصل اول هنوز «شخصیت کامل» نیست؛ او بیشتر یک زخم متحرک است. او هدف دارد، اما عمق آگاهی ندارد. میجنگد، اما رشد نمیکند. حرکت میکند، اما از نظر روانی درجا میزند.
برای همین، فصل اول بهجای اینکه فقط تورفین را جلو ببرد، جهان اطراف او را میسازد. نویسنده به ما نشان میدهد تورفین در چه جهانی اسیر شده است:
- جهانی که قدرت را با کشتن تعریف میکند.
- جهانی که کودکان را به سرباز تبدیل میکند.
- جهانی که اخلاق در آن زیر فشار بقا خم میشود.
- جهانی که پدران، پسران و شاهان همگی قربانی چرخهی خشونتاند.
در این فصل، تورفین بیشتر واکنشی است تا کنشی. کنش واقعی در دست آسکلاد است. آسکلاد نقشه میکشد، انتخاب میکند، خیانت میکند، بازی سیاسی راه میاندازد و مسیر داستان را تغییر میدهد. تورفین بیشتر در سایهی او حرکت میکند.
این از نظر نویسندگی ضعف نیست؛ بلکه بخشی از طراحی است. چون تورفین هنوز برده است، حتی قبل از اینکه در فصل دوم رسماً برده شود.
او بردهی انتقام است. بردهی خشم. بردهی زخمی که نمیفهمد.
۴. آسکلاد؛ شاهکار فصل اول از نظر شخصیتپردازی
فصل اول تا حد زیادی روی شانههای آسکلاد میایستد. او یکی از پیچیدهترین شخصیتهای Vinland Saga است، چون در چند سطح مختلف کار میکند:
- آنتاگونیست تورفین
- قاتل تورز
- رهبر مزدوران
- پدر جایگزین بیمارگونه برای تورفین
- بازیگر سیاسی
- مردی گرفتار میان نفرت، هویت و آرمان
- شخصیتی که هم بیرحم است و هم دارای نوعی شرافت شخصی
آسکلاد جذاب است چون سادهسازی نمیشود. او فقط شرور نیست. اما بیگناه هم نیست. او هم قربانی تاریخ و هویت خویش است، هم عامل خشونت و رنج.
رابطهی او با تورفین از دید روانشناسی بسیار مهم است. تورفین از آسکلاد متنفر است، اما به او وابسته است. آسکلاد کسی است که پدرش را کشته، اما در عین حال تنها مرکز ثابت زندگی تورفین شده است.
این رابطه شبیه یک رابطهی آسیبزا و وابسته است؛ رابطهای که در آن قربانی از عامل آسیب جدا نمیشود، چون تمام معنای زندگیاش به او گره خورده است.
تورفین میگوید میخواهد آسکلاد را بکشد، اما واقعیت این است که بدون آسکلاد نمیداند چه کند. آسکلاد هم این را میفهمد و از آن استفاده میکند. او تورفین را مثل یک سگ شکاری نگه میدارد؛ نه کاملاً آزاد، نه کاملاً طردشده.
اما پیچیدگی کار اینجاست که آسکلاد فقط سوءاستفادهگر نیست. او گاهی به شکل پنهان تورفین را تربیت میکند، تحقیر میکند، به او درس میدهد و حتی در لحظاتی انگار میخواهد او را از مسیر احمقانهی انتقام بیرون بکشد.
البته این تربیت سالم نیست. این تربیت از دل خشونت، تحقیر و سلطه میآید.
از نظر نویسندگی، آسکلاد نقش «سایهی پدر» را دارد. تورز پدر آرمانی است؛ آسکلاد پدر آلوده، زمینی و فاسد. تورفین میان این دو تصویر پدرانه گیر کرده است.
۵. تورز؛ پدر غایب اما مرکز معنایی کل داستان
تورز در ظاهر فقط در آغاز داستان حضور دارد، اما از نظر معنایی، کل اثر زیر سایهی اوست. جملهی مهم او، یعنی اینکه «یک جنگجوی واقعی به شمشیر نیاز ندارد»، در فصل اول برای تورفین قابلدرک نیست.
این جمله در فصل اول شبیه یک معمای اخلاقی است. تورفین آن را میشنود اما نمیفهمد، چون در جهانی زندگی میکند که هر چیزی خلاف آن را ثابت میکند. در جهان فصل اول، کسی که شمشیر ندارد میمیرد. کسی که نجنگد قربانی میشود. کسی که مهربان باشد، فریب میخورد.
پس فصل اول عمداً جهان را طوری نشان میدهد که فلسفهی تورز ناممکن به نظر برسد. این یکی از قدرتهای نویسندگی اثر است. اگر داستان از همان ابتدا به ما بگوید «خشونت بد است» اما خشونت را ساده و بیقدرت نشان دهد، پیام اثر سطحی میشود.
اما Vinland Saga ابتدا خشونت را جذاب، مؤثر، قدرتمند و واقعی نشان میدهد. بعد در فصل دوم هزینهی آن را حساب میکند.
تورز در فصل اول یک ایده است.
در فصل دوم، تورفین باید آن ایده را با گوشت و پوست بفهمد.
6. کنوت؛ آینهی معکوس تورفین
کنوت در فصل اول مسیری بسیار جالب دارد. او از شاهزادهای ترسو، منفعل و وابسته به دیگران، به فردی تصمیمگیر، سرد و قدرتطلب تبدیل میشود. اگر تورفین در فصل اول به بردهی انتقام تبدیل میشود، کنوت به بردهی قدرت و رسالت تاریخی تبدیل میشود.
مقایسهی تورفین و کنوت بسیار مهم است:
- تورفین پدرش را از دست میدهد و به خشونت شخصی پناه میبرد.
- کنوت پدر و ساختار قدرت را پشت سر میگذارد و به خشونت سیاسی پناه میبرد.
- تورفین میخواهد یک نفر را بکشد.
- کنوت آماده است برای ساختن نظم جدید، بسیاری را قربانی کند.
- تورفین از سر خشم میجنگد.
- کنوت از سر ایدئولوژی و مسئولیت ظاهری میجنگد.
در فصل دوم، تقابل آنها عمیقتر میشود. تورفین از خشونت فاصله میگیرد، اما کنوت خشونت را عقلانیتر و سازمانیافتهتر میکند. اینجا اثر یک تقابل اخلاقی مهم میسازد:
آیا جهان را باید با خشونت اصلاح کرد، یا باید از چرخهی خشونت بیرون رفت؟
تورفین و کنوت دو پاسخ متفاوت به یک مسئلهاند. هر دو میخواهند از رنج عبور کنند، اما مسیرشان یکی نیست. کنوت میخواهد جهان را کنترل کند؛ تورفین میخواهد خودش را تغییر دهد.
۷. پایان فصل اول؛ نابودی کامل هویت تورفین
پایان فصل اول از نظر نویسندگی فوقالعاده مهم است، چون برخلاف انتظار ژانر انتقامی عمل میکند. در بسیاری از داستانها، قهرمان انتقام میگیرد و بعد یا آرام میشود، یا میفهمد انتقام بیفایده بوده. اما اینجا حتی همان انتقام هم از تورفین گرفته میشود.
آسکلاد به دست تورفین کشته نمیشود. این یعنی تورفین حتی پایان فانتزی بیمارگونهی خودش را هم به دست نمیآورد.
برای تورفین، مرگ آسکلاد فقط مرگ دشمن نیست؛ مرگ مرکز روانی زندگی اوست. او سالها هویت خود را حول یک هدف ساخته بود: کشتن آسکلاد. وقتی این هدف نابود میشود، تورفین با خلأ مطلق روبهرو میشود.
از نظر روانشناسی، این لحظه شبیه فروپاشی هویت است.
او دیگر نمیتواند بگوید «من کسی هستم که انتقام میگیرد».
اما هنوز نمیداند چه چیز دیگری میتواند باشد.
این پایان، فصل دوم را ضروری میکند. فصل دوم پاسخ به این سؤال است:
وقتی انتقام از بین رفت، با انسانی که فقط برای انتقام زنده بود چه میکنیم؟
فصل دوم؛ از درام انتقام به درام بازسازی انسان
۸. فصل دوم؛ چرا کندی آن بخشی از معناست؟
بسیاری از مخاطبان هنگام تماشای فصل دوم احساس میکنند ریتم کند شده است. این احساس درست است، اما لزوماً ایراد نیست. فصل دوم عمداً کند است، چون موضوعش کند است.
ترمیم روان، سوگ، گناه، بازسازی هویت و ترک خشونت، فرایندهایی سریع و هیجانانگیز نیستند. اگر فصل دوم با همان ریتم فصل اول جلو میرفت، با محتوای روانشناختی خودش تناقض پیدا میکرد.
در فصل اول، تورفین با جنگیدن زنده میماند.
در فصل دوم، تورفین با کار کردن، سکوت کردن، کابوس دیدن، عرق ریختن و رابطه ساختن دوباره انسان میشود.
از نظر نویسندگی، مزرعه فقط یک لوکیشن نیست؛ یک فضای درمانی سخت و بیرحم است. جایی است که تورفین دیگر نمیتواند پشت مهارت رزمیاش پنهان شود. شمشیر ندارد، هدف ندارد، جایگاه ندارد، حتی آزادی ندارد. او از همهی چیزهایی که هویت قبلیاش را میساختند تهی شده است.
این تهیشدن دردناک است، اما لازم است. چون تا هویت قبلی فرونریزد، هویت تازه ساخته نمیشود.
۹. بردگی در فصل دوم؛ بیرونی و درونی
یکی از هوشمندانهترین تضادهای اثر این است که تورفین در فصل اول آزاد به نظر میرسد، اما در واقع برده است. در فصل دوم برده است، اما برای نخستین بار امکان آزادی درونی پیدا میکند.
در فصل اول:
- بدنش آزاد است.
- شمشیر دارد.
- حرکت میکند.
- میجنگد.
- اما ذهنش اسیر انتقام است.
در فصل دوم:
- بدنش برده است.
- مالک دارد.
- محدود شده.
- نمیتواند هر کاری خواست بکند.
- اما ذهنش کمکم امکان انتخاب پیدا میکند.
این وارونگی از نظر نویسندگی بسیار قوی است. داستان میگوید آزادی فقط وضعیت اجتماعی یا فیزیکی نیست؛ آزادی یعنی انسان بتواند از اجبارهای درونی خود عبور کند.
تورفین در فصل اول نمیتواند نکشد، چون خشم او را کنترل میکند.
در فصل دوم یاد میگیرد نکشتن را انتخاب کند. این انتخاب، نخستین نشانهی آزادی واقعی اوست.
۱۰. روانشناسی تورفین در فصل دوم؛ افسردگی، بیحسی و گناه
تورفین در ابتدای فصل دوم شبیه کسی است که کاملاً خاموش شده. او دیگر آن خشم انفجاری فصل اول را ندارد. اما این به معنای درمان نیست. این بیشتر شبیه بیحسی پس از فروپاشی است.
در روانشناسی تروما، گاهی فرد پس از دورهای از جنگیدن، خشم یا بقا، وارد وضعیت کرختی و بیمعنایی میشود. بدن زنده است، اما روان خاموش شده. تورفین در ابتدای فصل دوم دقیقاً چنین وضعیتی دارد.
ویژگیهای او در این مرحله:
- بیهدفی
- بیاحساسی ظاهری
- کمحرفی شدید
- فقدان انگیزه
- ناتوانی در تصور آینده
- کابوسهای تکرارشونده
- احساس گناه سرکوبشده
- از دست دادن حس ارزشمندی خود
کابوسهای تورفین بسیار مهماند. آنها نشان میدهند گذشته از بین نرفته؛ فقط از سطح آگاهی به ناخودآگاه رفته است. او در بیداری آرام به نظر میرسد، اما در خواب با قربانیان، اجساد و خشونت گذشته روبهرو میشود.
فصل دوم با این کار نشان میدهد که ترک خشونت فقط تصمیم اخلاقی نیست؛ مواجهه با حافظهی بدن و روان است. تورفین فقط باید بگوید «دیگر نمیکشم»؟ نه. او باید با تمام کسانی که کشته، تمام سالهایی که از دست داده، و تمام انسانی که نابود کرده روبهرو شود.
۱۱. اینار؛ بازگشت رابطه به زندگی تورفین
اینار یکی از مهمترین شخصیتهای فصل دوم است، چون کاری میکند که آسکلاد هرگز نمیتوانست انجام دهد: تورفین را دوباره وارد رابطهی انسانی سالم کند.
آسکلاد رابطهای بر پایهی نفرت، نیاز، قدرت و سوءاستفاده با تورفین داشت.
اینار رابطهای بر پایهی همدلی، کار، رنج مشترک و صداقت میسازد.
اینار خودش قربانی جنگ است. خانوادهاش را از دست داده و به بردگی کشیده شده. اما تفاوتش با تورفین این است که هنوز ظرفیت احساس مستقیم دارد. او خشمگین میشود، گریه میکند، عشق میورزد، امید دارد و حرف میزند. تورفین در برابر او مثل فردی منجمد است.
از نظر روانشناسی، اینار برای تورفین نقش «آینهی عاطفی» دارد. یعنی تورفین از طریق اینار دوباره یاد میگیرد احساسات انسانی چه شکلی دارند. اینار به او نشان میدهد قربانی بودن یعنی چه، اما در عین حال به او فرصت میدهد از جایگاه قاتل سابق، با رنج قربانیان روبهرو شود.
رابطهی تورفین و اینار از نظر نویسندگی ضد رابطهی تورفین و آسکلاد است:
- آسکلاد تورفین را به جنگ وصل میکرد؛ اینار او را به زندگی وصل میکند.
- آسکلاد از زخم تورفین استفاده میکرد؛ اینار زخم خودش را با او شریک میشود.
- آسکلاد مرکز انتقام بود؛ اینار امکان دوستی و آینده است.
- آسکلاد تورفین را تحقیر میکرد؛ اینار او را انسان میبیند.
- آسکلاد تورفین را در گذشته نگه میداشت؛ اینار او را به آینده میکشاند.
۱۲. مزرعه؛ استعارهی روانشناختی و روایی
مزرعه در فصل دوم فقط محیط داستان نیست. مزرعه نماد بازسازی است.
در فصل اول، تورفین نابود میکند.
در فصل دوم، تورفین میکارد.
این تضاد ساده اما بسیار قدرتمند است. نویسنده به جای اینکه تحول تورفین را فقط با دیالوگ نشان دهد، آن را در عمل روزمره قرار میدهد. بریدن درخت، شخم زدن زمین، کاشتن بذر و صبر کردن برای محصول، همگی در سطح نمادین با درمان روانی ارتباط دارند.
درمان هم شبیه کشاورزی است:
- فوری نیست.
- سخت است.
- تکرار میخواهد.
- نتیجهاش دیر دیده میشود.
- نیاز به مراقبت دارد.
- با خشونت و عجله خراب میشود.
تورفین باید یاد بگیرد که زندگی را نمیتوان مثل جنگ جلو برد. در جنگ، واکنش سریع و ضربهی دقیق اهمیت دارد. در مزرعه، صبر، استمرار و مراقبت مهم است. این تغییر محیط، تغییر روانی شخصیت را ممکن میکند.
۱۳. کابوس تورفین؛ مواجهه با سایه
یکی از نقاط اوج روانشناختی فصل دوم، کابوسها و مواجههی تورفین با قربانیان گذشتهاش است. این بخش را میتوان از زاویهی مفهوم «سایه» در روانشناسی تحلیلی هم خواند؛ البته لازم نیست آن را محدود به یک نظریه خاص کنیم.
تورفین در فصل اول برای زنده ماندن، بخشهایی از خود را سرکوب کرده بود:
- کودک ترسیده
- پسر سوگوار
- انسان همدل
- احساس گناه
- میل به آرامش
- نیاز به دوست داشته شدن
او فقط جنگجو را نگه داشته بود. اما در فصل دوم، همهی آن بخشهای سرکوبشده بازمیگردند. کابوسها نشان میدهند که خشونت هرگز بدون هزینه نیست. بدن شاید زخمها را تحمل کند، اما روان حساب همهچیز را نگه میدارد.
وقتی تورفین با اجساد و قربانیانش روبهرو میشود، داستان او را از جایگاه قربانی صرف پایین میکشد. او دیگر فقط پسر تورز نیست که پدرش را از دست داد. او کسی است که فرزندان دیگران را هم بیپدر کرده است.
این نقطهی بلوغ شخصیت است. چون بلوغ اخلاقی وقتی شروع میشود که فرد بتواند همزمان دو حقیقت را تحمل کند:
من آسیب دیدهام.
من آسیب زدهام.
بسیاری از شخصیتهای ضعیف فقط یکی از این دو را حمل میکنند. یا کاملاً قربانیاند، یا کاملاً گناهکار. اما تورفین پیچیده است چون هر دو است.
۱۴. جملهی «من دشمنی ندارم»؛ چرا سطحی نیست؟
جملهی «من دشمنی ندارم» اگر بدون مسیر قبلی شنیده شود، ممکن است شعاری یا سادهلوحانه به نظر برسد. اما در بستر فصل دوم، این جمله حاصل یک فروپاشی و بازسازی کامل است.
تورفین این جمله را وقتی میگوید که:
- خشونت را از نزدیک زیسته.
- از خشونت سود برده.
- قربانی خشونت بوده.
- عامل خشونت بوده.
- پوچی انتقام را تجربه کرده.
- با گناه خود روبهرو شده.
- رابطهی انسانی تازه ساخته.
- کار و ساختن را تجربه کرده.
- فهمیده قدرت واقعی در کنترل خویش است.
پس این جمله نه شعار کودکانه است، نه انکار واقعیت. بلکه یک انتخاب اخلاقی آگاهانه است.
تورفین نمیگوید «هیچکس به من آسیب نمیزند» یا «جهان خطرناک نیست». او میگوید «من کسی را دشمن خود تعریف نمیکنم». این تفاوت مهمی است.
او وجود خشونت را انکار نمیکند؛ فقط نمیخواهد هویتش را بر اساس دشمنی بسازد. این دقیقاً نقطهی مقابل فصل اول است، جایی که کل هویت او بر پایهی دشمنی با آسکلاد ساخته شده بود.
مقایسهی جامع دو فصل
۱۵. تفاوت ژانری
فصل اول از نظر ژانر به اینها نزدیک است:
- حماسهی تاریخی
- تراژدی انتقامی
- درام جنگی
- داستان بلوغ تاریک
- روایت قدرت و بقا
فصل دوم به اینها نزدیک میشود:
- درام روانشناختی
- روایت رستگاری
- داستان درمان پس از تروما
- درام اخلاقی
- مراقبهای دربارهی خشونت و انسانیت
این تغییر ژانر ناگهانی نیست؛ نتیجهی طبیعی پایان فصل اول است. وقتی قهرمان هدف انتقامیاش را از دست میدهد، داستان یا باید هدف انتقامی تازهای بسازد، یا باید عمیقتر شود. Vinland Saga راه دوم را انتخاب میکند.
۱۶. تفاوت ریتم
فصل اول ریتمی تند و پرتنش دارد:
- نبرد
- خیانت
- سفر
- تعقیب
- مذاکره
- دوئل
- مرگهای ناگهانی
فصل دوم ریتمی کندتر و چرخهای دارد:
- کار روزانه
- سکوت
- گفتوگو
- کابوس
- رشد تدریجی
- بحرانهای اخلاقی
- تصمیمهای درونی
ریتم فصل دوم از نظر احساسی شبیه زندگی پس از جنگ است. جنگ ممکن است تمام شود، اما روان انسان همچنان در میدان نبرد باقی میماند. این همان چیزی است که فصل دوم با ریتم خود منتقل میکند.
۱۷. تفاوت در نوع کشمکش
در فصل اول، کشمکشها بیشتر بیرونیاند:
- تورفین علیه آسکلاد
- آسکلاد علیه قدرتهای سیاسی
- دانمارکیها علیه انگلیسیها
- کنوت علیه ساختار قدرت
- تورز علیه منطق جنگجویان
در فصل دوم، کشمکشها بیشتر درونی و اخلاقیاند:
- تورفین علیه گذشتهی خودش
- تورفین علیه میل به خشونت
- اینار علیه خشم و درماندگی
- آرنهید علیه سرنوشت تحمیلشده
- کنوت علیه بار قدرت و کنترل
- کتیل علیه تصویر دروغین خود از مردانگی و قدرت
فصل اول میپرسد: «چه کسی پیروز میشود؟»
فصل دوم میپرسد: «پیروزی اصلاً یعنی چه؟»
۱۸. تفاوت در تصویر خشونت
یکی از هوشمندیهای اثر این است که خشونت را در دو فصل با دو زبان متفاوت نشان میدهد.
در فصل اول، خشونت تماشاییتر است. شمشیرها، دوئلها، یورشها و تاکتیکها جذابیت سینمایی دارند. البته اثر از همان ابتدا خشونت را کاملاً رمانتیک نمیکند، اما بههرحال انرژی و هیجان در آن وجود دارد.
در فصل دوم، خشونت کمتر نمایشی و بیشتر سنگین است. خشونت به شکل زخم روانی، بردگی، تجاوز به کرامت انسان، از دست دادن خانواده، کابوس، تحقیر و ناتوانی دیده میشود.
این تغییر نگاه بسیار مهم است. فصل اول ما را وارد جذابیت خشونت میکند، سپس فصل دوم ما را مجبور میکند هزینهاش را ببینیم.
در فصل اول، خشونت «ابزار» به نظر میرسد.
در فصل دوم، خشونت «بدهی» است؛ بدهیای که بالاخره باید پرداخت شود.
۱۹. تفاوت در مفهوم مردانگی
Vinland Saga یکی از جدیترین آثار انیمه/مانگا در نقد مردانگی خشونتمحور است. این موضوع در هر دو فصل وجود دارد، اما شکلش فرق میکند.
در فصل اول، مردانگی غالباً با اینها تعریف میشود:
- توان کشتن
- شجاعت در جنگ
- تحمل درد
- غرور
- انتقام
- سلطه
- شهرت جنگجویی
تورز این تعریف را زیر سؤال میبرد، اما هنوز جهان اطرافش تعریف دیگری دارد. تورفین هم در کودکی جذب همان تعریف خشن میشود.
در فصل دوم، این تعریف فرو میریزد. تورفین یاد میگیرد مرد بودن یا قوی بودن یعنی:
- کنترل خشم
- پذیرش گناه
- محافظت بدون کشتن
- کار کردن
- ساختن
- مسئولیتپذیری
- امتناع از تکرار خشونت
در اینجا اثر به یک ایدهی بسیار بالغ میرسد:
قدرت واقعی همیشه در اعمال قدرت نیست؛ گاهی در خودداری از اعمال قدرت است.
۲۰. تفاوت در نقش بدن
در فصل اول، بدن تورفین یک ابزار جنگی است. او سریع، سبک، کشنده و مقاوم است. بدنش برای حمله، فرار و کشتن تربیت شده.
در فصل دوم، همان بدن باید معنای جدیدی پیدا کند. بدن دیگر برای جنگ نیست؛ برای کار است. دستهایی که قبلاً میکشتند، حالا زمین را آماده میکنند. این تغییر بسیار نمادین است.
از نظر روانشناسی تروما، بدن حافظه دارد. تورفین فقط ذهنش آسیب ندیده؛ بدنش هم با خشونت شرطی شده. به همین دلیل تغییر او فقط ذهنی نیست. او باید بدنش را هم دوباره تربیت کند: نه برای ضربه زدن، بلکه برای ساختن.
۲۱. آرنهید؛ قلب تراژیک فصل دوم
اگر آسکلاد قلب دراماتیک فصل اول باشد، آرنهید یکی از قلبهای تراژیک فصل دوم است. او نشان میدهد خشونت فقط جنگجویان را نابود نمیکند؛ آدمهای معمولی، زنان، خانوادهها و کسانی را هم نابود میکند که اصلاً نقشی در تصمیمهای جنگ ندارند.
آرنهید قربانی چندلایه است:
- قربانی جنگ
- قربانی بردگی
- قربانی مالکیت مردانه
- قربانی فقدان خانواده
- قربانی رؤیای بازگشت به زندگی ازدسترفته
نقش آرنهید در فصل دوم این است که رنج را از سطح فلسفه به سطح بدن و زندگی روزمره بیاورد. او به ما نشان میدهد وقتی مردان دربارهی قدرت، جنگ، غرور و مالکیت تصمیم میگیرند، چه کسانی زیر چرخ این تصمیمها له میشوند.
از دید روانشناسی، آرنهید شخصیتی است که میان امید و فرسودگی گیر کرده. او میخواهد زندگی کند، اما زندگی دائماً از او گرفته شده. حضور او باعث میشود تحول تورفین و اینار فقط نظری نباشد؛ آنها رنجی واقعی و نزدیک را میبینند که نتیجهی همان جهانی است که فصل اول ساخته بود.
۲۲. کتیل؛ فروپاشی مرد معمولی
کتیل یکی از شخصیتهای مهم فصل دوم است، چون نشان میدهد خشونت فقط در جنگجویان حرفهای نیست. گاهی خشونت زیر نقاب مهربانی، مالکیت، ضعف و خودفریبی پنهان میشود.
کتیل در ابتدا شاید نسبتاً مهربانتر از بسیاری از اربابان به نظر برسد. اما مسئله این است که مهربانی او روی یک ساختار ناعادلانه بنا شده: او انسانها را مالک میشود. همین تناقض، شخصیت او را پیچیده میکند.
او خودش را مردی خوب میبیند، اما وقتی فشار روانی، ترس، تحقیر و حس از دست دادن کنترل بالا میرود، خشونت پنهانش بیرون میزند. این از نظر روانشناسی بسیار واقعی است. بعضی آدمها تا وقتی تصویرشان از خودشان تهدید نشده، آرام به نظر میرسند. اما وقتی آن تصویر فرو میریزد، با خشونت سعی میکنند کنترل را پس بگیرند.
کتیل آینهای برای این ایده است:
خشونت فقط محصول شرارت آشکار نیست؛ گاهی محصول ضعف، مالکیت، ترس و خودفریبی است.
۲۳. کنوت در فصل دوم؛ صلح با ابزار خشونت
کنوت در فصل دوم به نقطهی مقابل تورفین تبدیل میشود. او میخواهد جهانی بهتر بسازد، اما با ابزار قدرت، کنترل و قربانی کردن. او از نظر فکری رشد کرده، اما از نظر اخلاقی وارد منطقهای خطرناک شده است.
کنوت برخلاف جنگجویان معمولی، خشونت را از سر لذت انجام نمیدهد. او خشونت را عقلانی میکند. همین خطرناکترش میکند. چون وقتی خشونت با هدف بزرگ توجیه شود، میتواند بیپایان ادامه پیدا کند.
تقابل کنوت و تورفین در فصل دوم، تقابل دو نوع پاسخ به جهان خشن است:
- کنوت: اگر جهان خشن است، باید با قدرت آن را مهار کرد.
- تورفین: اگر جهان خشن است، نباید خشونت را در خود ادامه داد.
کنوت میخواهد از بالا جهان را تغییر دهد.
تورفین از پایین، از خودش شروع میکند.
این تقابل یکی از ستونهای فکری فصل دوم است.
۲۴. فصل اول بهتر است یا فصل دوم؟
پاسخ سادهای ندارد، چون این دو فصل کارکردهای متفاوتی دارند.
از نظر جذابیت دراماتیک و کشش بیرونی، فصل اول معمولاً قویتر به نظر میرسد. شخصیت آسکلاد کاریزمای عظیمی دارد، تعلیق بالاست، جنگها پرانرژیاند و پایان فصل بسیار کوبنده است.
اما از نظر روانشناسی شخصیت، بلوغ تماتیک و پرداخت پیام اصلی اثر، فصل دوم عمیقتر است. فصل دوم جرئت میکند از فرمول موفق فصل اول فاصله بگیرد و به جای افزایش هیجان، سراغ پیامدهای هیجان برود.
میتوان گفت:
- فصل اول از نظر ساختار تراژدی و شخصیت آسکلاد درخشانتر است.
- فصل دوم از نظر تحول تورفین و عمق اخلاقی پختهتر است.
- فصل اول مخاطب را میگیرد.
- فصل دوم مخاطب را مجبور میکند فکر کند.
- فصل اول زخم را میسازد.
- فصل دوم زخم را باز میکند و درمان را آغاز میکند.
پس اگر معیار ما سرگرمی، ریتم و تعلیق باشد، فصل اول ممکن است برتر باشد.
اما اگر معیار ما تحول شخصیت، روانشناسی تروما و بازتعریف معنای قدرت باشد، فصل دوم ارزش عمیقتری دارد.